اما بعد! داستان از جوابیه مختصری شروع شد که ذیل نوشتهء سخنی با علیرضا شفاه به قلم آقای ساجد طیبی در وبلاگ گروه فلسفهء علم دانشگاه صنعتی شریف مرتکب شدم! گویی لحن گزندهء مختصر نوشتهء ما بر آقای علیرضا شفاه قدری گران آمد! در آنجا چنین نوشته بودم: ... با مطالعهء مقالهء آقای شفاه از مغالطات و وهمنوشتهء ایشان بی نهایت شگفت زده شدم. مع الاسف نوشته ایشان بیش از آنکه بتوان تصور نمود بی پایه و ناموجّه بود و سوای پس زمینه سیاسی بحث مذکور نوشته ی ایشان بنا کردن خانه ای بر روی آب و بیشتر شبیه به وهمنوشته ای مغشوش بود تا یک تز فکری یا نقد سیاسی فلسفی فکری. اگر نوشته های پیشین ایشان را نخوانده بودم بی تردید گمان می کردم متن مذکور احیاناً در چاپخانه کیهان به قلم بعضی های دیگر به زیور طبع آراسته شده است! نمی دانم ایراد کار از کجاست؟! نمی دانم برای تالیف جملات مبتنی بر هذیانهای بی پایه و موهومات چقدر به آدم پول می دهند. ما چنین نکردیم و "مر این قیمتی دُرِّ لفظ دری را" به پای کسی نریختیم و گویا از همین رو میز تحریریه جایی هم نصیب مان نشد! لابد ایشان شایستگی های خاصّی دارند که در چنین جایگاهی به کار نگارش مقالات پربار خویش می پردازند. نقد دقیق و بی نقصی بر وهمنوشته های منتسب به آقای علیرضا شفاه نوشتید. به قدری کامل بود که دیگر برای ادامه این بحث جایی باقی نگذاشتید.
یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد
پاینده باشید
عرفان کسرایی
پاسخ دوستانه و توٲم با مهرورزی آقای علیرضا شفاه اینچنین بود!:
1- هر کس من بعد فحش بده جوابشو میدم. با توام آقای عرفان کسرایی!
2- حاضرم برای دوستانی که مایلند «بدون بحث و جدل سیاسی» درباره بدفهمی از فلسفه پاپر در ایران چیزی بشنوند در دانشکده یا آی پی ام بحثی را ارایه کنم.بحث فلسفیه دیگه. فوقش معلوم میشه که دارم اشتباه میگم (که نمیگم!).
پس خیال کردی کی؟!؟ گفت...
"هر کس من بعد فحش بده جوابشو میدم. با توام آقای عرفان کسرایی!"
آخ جون دعوا جدی شد!
دیگه قسمت کسالت آور فحشای سوسولی و آکادمیک تموم شد
اصــــــــــــــــــــــغر! اون کاسه تخمه رو بیار، خودتم بیا!
دوستی در کامنتی تحت نام اصلاح الگوی سخنرانی پای مقاله آقای شفاه در وبلاگ گروه فلسفهء علم دانشگاه صنعتی شریف چنین نوشته:
نویسنده: اصلاح الگوی سخن رانی!چهارشنبه 1 مهر1388 ساعت: 20:10برای کسانی که فرصت خوندن کامل اين مطلب رو ندارن اونو خلاصه کردم: بدی پاپر! بدی ! بده بد بدددددد!!! پاپر اخه! اخ! توف پيف!! سروش! پاپر اتِ ! پرا پاپر ميخ.نی؟! کرووبی اییی! اوففف کروووبیییی اه اه! غرب! لجنِ! جيشه! جيش تو منطق اکتشاف علمی!! پی پی تو کسایی که کتابای سروشو پاپرو ميخونن! اققق اق! قابلی نداشت عليرضا جون.
باری! براستی خلاصه ء وهمنوشته ء کودکانهء آقای شفاه از این موجزتر و مستدل تر نمی شد!
-----------------------------------------------------------------------------------
ضمیمه ارجاعات:
نامهءآقای دکتر سروش با عنوان "جشن زوال استبداد دینی"
روزنامه دولتی ایران- علیرضا شفاه- سه شنبه 23 شهریور 1388
سخنی با علیرضا شفاه/ به قلم ساجد طیبی
-----------------------------------------------------------------------------------
با سخني از دست آموزگار رفته!
سخنی با آقای علیرضا شفاه
مطلب آقای شفاه را دو یا سه مرتبه خواندم. براستی پوشانیدن ردایی از غموض و ابهام بر قامت مفاهیم کلِّی و بی پایه و نامستدل هم حکایتی است. بکارگیری مفاهیم مبهم و سرشار از تعابیر گنگ استعاری قطعاً راهی به ادراک صحیح آدمی از جهان هستی نخواهد برد. ضمن آنکه هر چیز مبهمی ضرورتاً ژرف نیست. بین گفتمان هایی که به علّت طبیعی ذاتی خود موضوع دشوارند و گفتمان هایی که بی محتوایی و پیش پا افتاده بودن آنها را با دقّّّّت در پس نثر عمداً مبهم پنهان کرده اند تفاوت زیادی وجود دارد. البته همیشه به راحتی نمی توان تعیین کرد که با کدام نوع پیچیدگی روبرو هستیم. منتهی باید دانست زمانی که دشواری یک متن اصیل است و تصنّعی نیست معمولاً می توان متن را لااقل در سطح مقدماتی به زبانی ساده توضیح داد که فلان نظریه چه پدیده هایی را بررسی می کند نتایج اصلی آن چیست و محکم ترین استدلال های له آن کدامند؟ منتهی در نوشتار آقای شفاه هرچه غور کردم چیزی جز فقدان تسلسل منطقی افکار و وجود تفکر گسسته و بی ربط نیافتم.
نوشته هایی از این دست علی الاصول نه نیازمند نقد هستند و نه در خور پاسخ . چرا که کیهاننوشته هایی از این قبیل اساساً حول موضوع بخصوصی نیستند که بتوان راجع به آن بحثی کرد یا اگر هم هستند چنان گنگ و بی ذوق نوشته شده اند که عملاً هر گونه نقد و پاسخ را مانع می شوند. گسیختگی رشتهء افکار آقای شفاه در وهمنوشت مذکور و غرور جوانی ایشان که ما را به نشستن پای منبر تدریس شان در دانشکده و استماع سخنرانی غرّای ایشان اندر باب " بدفهمی از فلسفه پاپر در ایران " می خوانند هیچ حرفی برای گفتن باقی نمی گذارد!
باری!
آقای شفاه در پاسخ موجز و پر هیجانی که به نوشتار این کمترین داده اند به تعبیر خودشان گلوی قلمشان را صاف کرده و شقّ و رق چنین مرقوم فرموده اند:
1- هر کس من بعد فحش بده جوابشو میدم. با توام آقای عرفان کسرایی!
2- حاضرم برای دوستانی که مایلند «بدون بحث و جدل سیاسی» درباره بدفهمی از فلسفه پاپر در ایران چیزی بشنوند در دانشکده یا آی پی ام بحثی را ارایه کنم.بحث فلسفیه دیگه. فوقش معلوم میشه که دارم اشتباه میگم (که نمیگم!).
خواجهء طوسی می فرماید:
"آنچه انسان را به مغالطهء صرف بر می انگیزد صرفاً اغراض فاسد است. مانند خود را عالم و حکیم وانمودن و به ناروا در سلک فضلا درآوردن و بدون سرمایهء علم و حکمت طلب تفوّق کردن. مغالطان و سفسطه بازان در معرض ﺴﺆال و جواب عوام از اعتراف به جهل ننگ دارند و به همین جهت می خواهند با قیل و قال بنزدیک عوام شهرت یابند... مغالطان صرفاً به استعمال مشبّهات اکتفا نمی کنند بلکه در ضمن سخن مخاطب را در مورد آنچه مسلّم داشته یا به آن اعتراف کرده در معرض تشنیع و سرزنش قرار می دهند و سخن او را با افزودن لاحقی و ﺘﺄویلی به دروغ یا خلاف مشهور سوق می دهند و با خجلت دادن و تحقیر و استهزاء و قطع سخن و استعمال الفاظ غریب و مصطلحات نامتداول او را تحیّر و پریشان و ترس زده می کنند. (اساس الاقتباس –صفحات ٥١٦و٥١٧)
باری گرچه بنا بر پاسخگویی یا نقد ندارم منتهی محض اینکه افتخار داشتن یک دیالوگ مختصر با جناب شفاه نصیبم شود لازم می دانم چند خطّی ضمیمه کنم. ضمن آنکه قطعاً چون ایشان پوپر نخوانده ام و در این خصوص دانشی ندارم و از دیگر سو خوشبختانه یا شوربختانه دلبستگی به آراء و عقاید روشنفکری دینی چون آقای دکتر سروش نیز ندارم.
انواع توصیف ما از واقعیت ﻣﺘﺄثر از منافع و مقاصد ما هستند. در مبنای معرفت شناختی اصل بنیادین هرمنوتیکی را به یاد آورید که هیچ شناختی بدون پیش شناخت -آنچه که هایدگر پیش دانسته ها نامیده- حاصل نمی شود. ممکن نیست کسی بنیاد دانایی باورها و نظام ارزشی خود را کنار بگذارد و به بررسی و پژوهشی به طور مطلق عینی بپردازد. پس سخن گفتن در این باره بدیهی گویی است. فرموده اید : نسخه(هاي) ايراني پاپر نهان روشي ويژهاي در طرح افكار خود بروز دادهاند كه تنها با اهداف سياسي (و نه فلسفيشان) هماهنگ بوده. جناب شفاه! مگر روش ویژهء طرح افکار شما جز با اهداف سیاسی یا منافع و مقاصدتان بروز داده شده است؟
در ثانی برای بحث پیرامون حوزه انگیزه ها و اهداف رویکرد روانشناختی را نباید از نظر مغفول داشت.
انگیزه های ما نیز می توانند ﺗﺄثیر زیانباری بر ادراک داشته باشند. وقتی درون داد بسیار ضعیف باشد انتظار ما ممکن است کاملاً غلط از آب در آید. تمایز میان فرایندهای صعودی و نزولی از تمایزات اساسی در ادراک است. فرایندهای صعودی bottom-up processes تنها با درون دادها فعال می شوند حال آنکه فرایندهای نزولی top-down processes با اطلاعات و انتظارات شخص به جریان می افتد. در پردازش نزولی انگیزه ها و امیال ما می توانند بر ادراک ما اثر بگذارند.
حال شما فرموده اید : "بحث فلسفیه دیگه. فوقش معلوم میشه که دارم اشتباه میگم (که نمیگم!)"
که خود داستانی دگر است!
با آرزوی توفیق
عرفان کسرایی
۱۰ مهر ۱۳۸۸
----------------------------------------------------------------------------------------
و اما پاسخ آقای علیرضا شفاه ـ كيهان و خوانندگان! :
هوالحق
1- آقای کسرایی.متنت شامل دوقسمت بود یکی فحشها که جوابش رو تو بند دوم میدهم که بدقولی نکرده باشم و دیگری تلاشهایی برای پاسخ به بنده حقیر که در بند سوم به آن می پردازم.
2- خودتی.
3-
3-الف- من مقاله ای با حرفهای فلسفی که بیخ گلویم مانده بود و با کارکرد سیاسی در یک روزنامه نوشته ام در کمتر از 1300 کلمه. دوستان هی گیر ندهند که چرا مبهمه. بعد هم که برای رفع ابهامات میخوام بیام دانشکده توضیح بدم میگی از غروره! تو تصمیم گرفتی من رو متهم بدونی و دیگر هیچ...
3-ب- خودت که بدتر مبهم و مغشوش نوشتی!
3-ج-پست جدید مینویسم برای اهل فلسفه. خواستی بخون ولی اگر فحش بدی این دفعه راستکی جوابتو میدم.
3-د- پای خواجه را هم وسط دعوا نکش. منم میرم از شیخ سند میارما!
-------------------------------------------------------------------------------------------
یا حق
هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد!
بنا ندارم پاسخی به کیهاننوشته های پیاپی جنابعالی بدهم. تا کنون نیز آنچه مرا به این کار وا می داشت حرمتی بوده که برای "فلسفهء علم" و دانش آموختگان آن قائل بوده و هستم. دوست تر می داشتم که فلسفه خوانده ها اگر جایی چیزی می نویسند و اظهار وجودی می کنند لااقل ادبیات فاخری بکار برند و حفظ آبرو کنند. اعتماد به نفس روزنامه دولتی ایران و کیهان و رجانیوز و فارس و امثالهم حقیقتاً ستودنی است! امیدواریم شاهد ترقّّّیّ و پیشرفت و رشد و شهرت روزافزون شما در محافل گوناگون باشیم که به حق شایستگی آن را دارید. ضمن آنکه امید دارم آن جناب اشارهء ما به روزنامه دولتی ایران را به منزلهء فحش تلقّی نفرمایند!
خوش بجای خویشتن بود این نشست خسروی
تا نشیند هرکسی اکنون به جای خویشتن!
ارجو لکم التوفیق!
عرفان کسرایی
۱۱ مهر ۱۳۸۸
بسط تئورﻳﻚ فلسفهءعلم

نویسنده: عرفان کسرایی
kasraieerfan@yahoo.de
مقدمه
علم به معنای Science عبارت از مجموعهء قواعد کلی است که دربارهء موضوعی مشخص و ممتاز باشد. مانند علم ریاضی و علم فیزیک و علم روانشناسی و امثال آن. مقصود از کلمه علمی این است که روش گردآوری داده ها اولاً ناسوگیرانه اند به این معنی که به نفع این و یا آن فرضیه عمل نمی کنند. ثانیاً پایایی (reliability) دارند . بدان معنی که اگر افراد واجد صلاحیتی همان مشاهدات را تکرار کنند به نتایج مشابهی می رسند. گروهی بر آنند که تعریف علم مستلزم دور است. زیرا هر چیزی به وسیلهء علم شناخته می شود و علم را باید توسط خود علم شناخت. برخی آگاهی و علم را جزو تصورات بدیهی و بنابراین مستغنی از تعریف دانسته اند و گفته اند که علم از کیفیات نفسانی و وجدانی است که هر کس آن را به وضوح در خود می یابد. با این حال در تعریف علم گفته اند: "صورتی است که از شیء در نزد عقل یا قوه مدرکه حاصل شود. مانند علم ما به فلان شخص یا به انسان و حیوان و مثلث و کره و آهن و مانند علم به اینکه زمین کروی است و مجموع زوایای مثلث برابر با 180 درجه است" در ابواب منطق علم بر دو قسم است. تصور (concept یا representation) و تصدیق (judgment) . تصور عبارت از صورت ساده ذهنی است که اسناد چیزی به چیز دیگر نباشد. مانند صورتی که از زمین فلز جیوه انسان و ... در ذهن آدمی منطبع می گردد. اما تصدیق مشتمل بر سه قسم تصور است. برای مثال برای تصدیق گزارهء "زمین کروی است" باید سه گونه تصور داشت. تصور موضوع (زمین) ٬ تصور محمول (کروی)٬ و نسبت حکمیه یعنی نسبت محمول به موضوع (کروی بودن زمین) . تصدیق به اینکه " زمین کروی است" مستلزم این است که نخست تصویر زمین در ذهن بیاید و آنگاه تصور کروی سپس تصور نسبت کروی به زمین یا به عبارت دیگر تصویر کرویت زمین تا بالاخره تصدیق که امر بسیط ذهنی است برای انسان حاصل شود. تصورات سه گانه مذکور اگرچه برای حصول تصدیق لازم است به تنهایی کافی نیست. چه ممکن است کسی هر سه تصور فوق الذکر را داشته باشد بدون تصدیق. هم تصور و هم تصدیق یا نظری اند یا بدیهی. یعنی یا محتاج به نظر و ﺗﺄمل هستند یا نیستند. مثلاً این گزاره که "اجتماع نقیضین محال است" یک تصدیق بدیهی است. یا اینکه هرگاه بر دو مقدار مساوی یک مقدار مساوی افزوده شود باز هم رابطه تساوی برقرار است. و این گزاره که "مربع وتر در مثلث برابر با مجموع مربعات دو ضلع دیگر است" یک تصدیق نظری. حالات ادراکی آدمی که موجب علم و آگاهی در ذهن می شود شامل دو قسم است. یکی حالات ادراکی ابتدایی (نظیر احساس و ادراک و حفظ و تداعی) و دیگری درک مفاهیم کلی و حکم و استدلال. نخستین دسته از معلوماتی که ذهن را حاصل می شود احساسات و ادراکات است. نوزاد بتدریج صداهای مختلف را می شنود مزه شیر مادر و چیزهای دیگر را در می یابد و به اطراف خود می نگرد و پدر و مادر و اطرافیان را می بیند. برخورد و تماس اشیاء را با اندامهای خود حس می کند از درد و الم خود وقوف می یابد. این احساسات بر اثر تکرار ﺗﺄثیری در او می گذارد و در ذهن او باقی می ماند و تشکیل صورتهای جزئی Images می دهد و موجب می شود که از آن پس کودک اشخاص و اشیائی را که سابقاً درک کرده است بازشناسد و از اشخاص و اشیاء دیگر تمییز دهد. پیوند اسنادی این صورتها حکم نامیده می شود. نخستین حکمهای کودک ناظر به رابطه اشیاء خارجی با خود اوست و به تعبیر ژان پیاژه jean pioget مبتنی بر خودمداری egocentrism است. به تدریج ذهن از به هم پیوستن حکمها ٬ حکمهای تازه را کشف می کند یعنی از آنچه می داند به آنچه نمی داند می رسد (استدلال) . بنابراین "استدلال یعنی کشف احکام مجهول به وسیله احکام معلوم. پیچیده ترین و کاملترین عمل ذهنی است و همان که پیشرفت تمدن و فرهنگ و کشف قضایای هندسی و معادلات جبری و فرمولهای فیزیکی و شیمیایی و در نهایت هر گونه تحقیق و تتبع را میسر ساخته است." انسان قادر است از به هم پیوستن معلومات به کشف مجهولات نائل آید یعنی از دانسته ها به نادانسته برسد. به عبارت روشن تر وقتی ذهن بخواهد مجهولی را کشف کند نخست در معلومات قبلی خود تفحص می کند و آنچه را که مناسب و درخور یا مطلوب باشد می یابد. سپس آن معلومات را به نحوی شایسته ترتیب و سازمان می دهد تا به مطلوب برسد. چنانکه در مسلئل ریاضی و کشف قضایای هندسی از آنچه معلوم است استفاده می کنند و جواب مسئله را که مجهول است می یباد. فی المثل این تصدیق که "مجموع زوایای داخلی مثلث مساوی 180 درجه است" در وهله اول تصدیق مجهول است و ذهن برای معلوم ساختن آن به معلومات قبلی خود مراجعه می کند و در بین آنها به جستجو می پردازد و بالاخره معلومات لازم را که برای این منظور شایسته است بر می گزیند. هر یک از تصدیقات معلوم را که برای اثبات تصدیق مجهول به کار می رود مقدمه و مجموع آنها را حجت یا استدلال و تصدیق مجهولی را که به وسیله حجت یا استدلال معلوم شده ٬ نتیجه (conclusion)می نامند .
استدلال و ادراک:
استدلال بر خلاف شهود مستقیم که دفعی و بی واسطه است عملی است تدریجی و پیش رونده و مستلزم پیمودن راهی کوتاه یا طولانی. ما جهان را حس می کنیم با چشمانمان جهان را می بینیم با گوشها می شنویم با بینی می بوییم و با دهان می چشیم. بخش عمدهء دانشی که دربارهء جهان داریم از طریق این حس ها و چند حس دیگر فراهم آمده است. واقعیت شگفت انگیز این است که جهانی را که ما از طریق حواسمان می شناسیم با جهانی که گونه های دیگر موجودات به وسیله حواسشان می شناسند یکسان نیست. هر یک از اندامهای حسی ما توانایی دریافت دامنهء خاصی از محرکها را دارد که صرفاً به بقای ما مربوط می شود و نسبت به محرکهای خارج از این دامنه حساس نیست. جانداران گوناگون به دامنه های مختلفی از محرکها حساس اند. زیرا هر یک برای بقا نیازهای خاص خود را دارند. مثلاً سگها بسیار بیشتر از ما به بو حساس اند زیرا در فعالیتهایی که برای بقایشان حیاتی است مانند یافتن غذا و ردیابی و تشخیص خویشاوندان کاملاً به بو وابسته اند. دستگاه شناختی انسان را زمانی می توان به درستی شناخت که آن را به صورت کامپیوتری عظیم در حال محاسبات پیچیده در نظر آوریم. همانطور که محاسبات پیچیده کامپیوتر قابل تقسیم به سلسله عناصر ساده تری مانند ذخیره سازی بازیابی و مقایسه نمادها و بازنمایی ها است هر عمل آدمی را نیز می توان به ﻣﺅلفه های ذهنی بنیادی تجزیه کرد.
در سطح روانشناختی٬ احساسها تجربه هایی هستند که توسط محرکهای ساده ایجاد می شوند و ادراک مرحلهء بعدی است که طی آن تلفیق و تفسیر معنا دارد و احساسها صورت می گیرد. از نظر زیست شناختی فرایندهای حسی برخاسته از اندامهای حسی و گذرگاههای عصبی منشعب از این اندامها هستند و با مراحل اولیه کسب اطلاعات درباره محرکها سر و کار دارند. فرایندهای ادراکی به سطوح بالاتر قشر مخ مربوط می شوند و تا جایی که می دانیم سر وکارشان بیشتر با تحلیل معنی است. دستگاه عصبی ما به گونه ای تحول یافته که می تواند اطلاعات مربوط به اشیاء و رویدادهای جهان را دریافت کند. آدمی تنها به اخذ و اقتباس معلومات از عالم خارج و از دیگران بسنده نمی کند بلکه خود نیز در آموخته ها به تصرف می پردازد و از آنها به نتایج تازه ای می رسد. حتی به مدد تفکر و تعقل و استدلال بسیاری از معلومات خود را که به طریق حس حاصل کرده و مدتها به آن اعتقاد جازم داشته است باطل و غلط می یابد. مثلاً زمین به نحو کاملاً محسوس و آشکار ساکن است و خورشید به گرد آن می گردد و همین امر که حس و تجربهء روزانه ﻣﺆید آن است قرنهای متمادی مورد قبول مردمان و حتی دانشمندان و متفکران بوده است تا اینکه سرانجام با استدلال علمی بطلان آن به ثبوت رسید. همین عمل ذهن یعنی کشف قضایای مجهول به وسیله قضایای معلوم ٬ حجت argument یا استدلال raisonnement نام دارد. تفاوت میان argumentation و Raisonnemnet این است که اولی بیشتر به تعبیر لفظی استدلال یا قضایا اطلاق می شود و دومی به عمل ذهن. به همین سبب در روانشناسی بحث از raisonnement است و در منطق بحث از argument که استدلال کامل و صریح به قالب لفظ در آمده است. گبلو در فرهنگ فلسفی ٬ استدلال را چنین تعریف می کند: " استدلال عبارتست از عمل ذهن که رابطهء اصل و نتیجه بین قضایا را برقرار می سازد. یعنی حکم می کند که اگر این قضایا صحیح باشند نتیجه هم ضرورتاً صحیح است." عیب این تعریف البته آنجاست که تعریف به اخص است و تنها استدلال قیاسی را شامل می شود. قضاوت علی الاصول یک فرایند ذهنی است که در آن آدمی در قبال رویدادی حکم می دهد. خواه این رویداد در حیطهء علوم تجربی باشد خواه رویدادی عاطفی و الخ. هر چند اطلاعات به صورت خرد خرد bits and pieces به حواس آدمی می رسد با این حال ما آدمیان جهان را به صورت بخشهای جدا از هم درک نمی کنیم بلکه با جهانی پر از شیء و آدمی و سیلی از کل های یکپارچه روبروییم. تنها در شرایط استثنایی و یا زمانی که سرگرم طراحی و نقاشی هستیم از وجود اجزاء و ویژگیهای جدا از هم محرکها آگاه می شویم و گرنه بیشتر اوقات اشیاء را سه بعدی می بینیم و صدا ها را در قالب کلمات یا موسیقی می شنویم. در مبحث ادراک باید دانست که آدمی چگونه احساس هایش را یکپارچه می کند و به صورت دریافتهای ادراکی percepts در می آورد و سپس این دریافتهای کلی را برای شناخت جهان به کار می برد.
وقوع خطا در فکر
مغز برای حس کردن جهان با مشکلی عظیم مواجه است. هر حسی به نوع معینی از محرکها پاسخ می دهد. مثلاً بینایی به انرژی نورانی شنوایی و بساوایی به انرژی مکانیکی و بویای و چشایی انرژی شیمیایی . اما مغز هیچ یک از این انرژیها را ادراک نمی کند و تنها با زبان علائم الکتریکی حاصل از شلیک عصبی آشناست. هر دستگاه حسی باید ابتدا انرژی فیزیکی ویژه خود را به نحوی از انحاء به علائم الکتریکی تبدیل کند تا این علائم بتوانند نهایتاً به مغز راه یابند. این فرایند را تبدیل نیرو transduction نامیده اند. مثلاً گیرنده های بینایی در لایهء نازکی در داخل چشم جای دارند. هر گیرندهء بینایی اول ماده شیمیایی است که در برابر نور واکنش نشان می دهد و این واکنش موجب راه اندازی سلسله وقایعی می شود که به شلیک تکانه عصبی می انجامد. هر حسی به انرژی فیزیکی خاصی پاسخ می دهد. این محرک فیزیکی در محدود محدوده بینایی نور است. نور تابش الکترومغناطیسی electromagnetic است همچون سایر تابشهای الکترومغناطیس نظیر اشعه کیهانی cosmic rays اشعه ایکس اشعه فرابنفش و مادون قرمز امواج رادیویی و تلویزیونی. چشم انسان فقط به جزء کوچکی از این پیوستار حساس است. یعنی به طول موجهای تقریباً در حدود 400 تا 700 نانومتر. انرژی قابل دید در انسان فقط بخش بسیار کوچکی از انرژی الکترومغناطیسی را تشکیل می دهد و ما هیچ یک از طول موجهای دیگر را نمی بینیم.
ذهن آدمی در قضاوت راجع به محیط پیرامونی و وقایعی که در آن رخ می دهد دستخوش اقسام گونه گون خطاها و سوء برداشتها است. اگر با رویکرد شناختی به این موضوع بنگریم این امکان وجود دارد که نگرش سوگیرانه نسبت به محیط در بسیاری از موارد ذهن آدمی را به ورطهء قضاوت نادرست بکشاند. و اگر از منظر زیست شناختی موضوع را بررسی نماییم باز در می یابیم ادراک آدمی به لحاظ فیزیولوژیایی یا مکانیسم عمل ذهن تا به چه حد در معرض خطا قرار دارد. نظیر خطای بنیادی اسناد (Fundamental attribution Error) که بیان می دارد در مواردی فشار موقعیتها چنان شدید است که همهء افراد مجبورند کم و بیش به شیوهء مشابهی رفتار یا قضاوت کنند و ما بر اساس این خطای رایج ٬ عمل یا قضاوت افراد را برخاسته از شخصیت آنها تفسیر می کنیم نه به واسطهء موقعیتی که افراد در آن قرار دارند. ذهن آدمی همواره در معرض خطا و لغزش قرار دارد. برای مصون ماندن از وقوع خطا در فکر آدمی محتاج به یک سلسله اصول و قواعدی است که آن را منطق Logic می نامیم. یک نوع منطق فطری و طبیعی که از این پس از آن تحت عنوان "عقل سلیم" یاد می کنیم بر ذهن افراد حاکم است. دکارت معتقد است عقل سلیم انسان به فطرت خود قواعد منطقی را به کار می برد. لایب نیتز هم بیان می دارد که قوانین منطق جز اصول و قواعد عقل سلیم که تنظیم یافته و به رشته تحریر درآمده چیزی نیست. به باور توماس ريد هر انسان عاقلي كه از مرحله طفوليت عبور كرده باشد و از لحاظ ذهني دچار اختلال نباشد در برخوردار بودن از اصول عامي كه او خود آنها را «اصول عقل سليم» مي نامد، با انسان هاي ديگر سهيم است. او اعتقاد داشت "اين اصول در مبناي انديشه و عمل ما نهفته اند." بنابراین به وضوح باید بر اصول عقل سلیم به عنوان معیار و محک منابع ادراکی آدمی تاکید نمود چرا که در غیر اینصورت توهمات hallucination و یا حتی هذیانها delusion نیز مجاز هستند بخشی از منابع ادراکی انسان شمرده شوند. توهمات و هذیانها نمی توانند مبنای ادراکی برای آدمی باشند از این رو که مطابقتی با امر واقع fact ندارند و گزاره هایی که بر پایه توهمات یا هذیانها بیان شده الزاماً گزاره هایی کذب هستند چرا که عدم مطابقت آنها با واقعیت بیرونی خصلت ذاتی توهم و هذیان است. البته باید این نکته را هم از نظر مغفول نداشت که بعضی از مردم در طول حیات خود یک یا چند دوره سایکوتیک را تجربه می کنند و تقریباً یک درصد مردم در طول عمر خود مبتلا به اسکیزوفرنی می گردند. "سایکوز یعنی دور شدن از واقعیت یا عدم توانایی در تشخیص واقعیت از تجربه های غیر واقعی" . همانطور که افراد نرمال با توجه به دیدگاهها و اطلاعات خود جهان را مشاهده می نمایند افراد اسکیزوفرن نیز اطلاعات و دیدگاههای خود را دربارهء جهان دارند. به هر حال نظر آنها به جهان اغلب به طور قابل ملاحظه ای با واقعیت معمول که سایرین درک می کنند متفاوت است. دنیای فرد اسکیزوفرن ممکن است پر باشد از توهم و فرد چیزهایی را که در دنیای واقعی وجود ندارد احساس کند. هذیانها باورهای غلط فرد هستند که منوط به دلیل یا مدرک متناقض نبوده و قسمتی از فرهنگ فرد نیز نیستند. فقدان تسلسل منطقی افکار و وجود تفکر گسسته و بی ربط عمده ترین عاملی است که سبب می شود ادعا کنیم توهم و هذیان نمی تواند همانگونه که استدلال یا حجت و استقراء و شهود منابعی برای ادراک به شمار می روند مبنایی برای ادراک آدمی باشند. درست مثل افراد طبیعی که امکان دارد گاهگاهی قضاوتهای عجیب از آنها سر بزند بسیاری از افراد اسکیزوفرن اغلب در یک اسلوب طبیعی تفکر و احساس و عمل می کنند. به جز در یک موقعیت بی نهایت آشفته یک فرد اسکیزوفرن به نوعی حس و درکی از واقعیت رایج دارد برای مثال می داند که انسانها سه وعده غذا در روز می خورند و در شب می خوابند. عدم تماس با واقعیت به این معنی نیست که فرد کاملاً در دنیایی دیگر زندگی می کند بلکه جنبه هایی مشخصی از دنیای این فرد وجود دارد که دیگران از آن سهمی ندارند و به نظر می رسد اساس واقعی نداشته باشند. شنیدن صداهای اخطاری که هیچکس دیگر نمی تواند آن را بشنود تجربه ای است که دیگران از آن سهمی نداشته و آن را تجربه نمی کنند و به طور آشکار تعریف واقعیت است (واقعیتی فقط برای خود شخص) . همین موضوع دلیل دیگری است برای اینکه توهمات و هذیانها را از دایره بنیادهای ادراکی آدمی خارج بدانیم. چرا که قابلیت تجربه پذیری عام Intersubjective testability ندارند و فقط برای خود شخص اعتبار دارند. تنها داروهای ضد جنون است که به بیمار کمک می کند که دنیای واقعی را از دنیای روانپریشی افتراق دهد روشن تر فکر کند و تصمیمات عاقلانه تری بگیرد.
نکته دیگر اینکه قوای ادراکی انسان سالم نیز بطور اجتناب ناپذیری دستخوش محدودیتهای بخصوص است. فرایند ادراک همواره بصورت توجه انتخابی selective attention عمل می کند و محتملاً بسیاری از جنبه ها در هر پردازش از نظر ذهن مغفول می ماند.

این یک بحث عمده در مسائل روانشناختی است که روش عمل و فرایند ادراکی را بر اساس اصولی نظیر گروهبندی اشیاء ٬ مجاورت٬ شباهت و نیز اصل تکمیل تبیین می کند. فی المثل مطابق با اصل تکمیل که گروهبندی مرجح ادراک است نشان داده می شود تمایل آدمی به گروه بندی عناصر به منظور تکمیل شکلهای ناقص یک عامل نیرومند در دسته بندی اشیاء در جهت شناخت است.
نمونه های دیگری از امکان وقوع خطا در ذهن آدمی وجود دارد که به سبب خطاهای دیداری یا وقوع خطا در سایر حواس ایجاد می گردد. مثلاً در خصوص درک آدمی از مقوله حرکت که قدری پیچیده تر از سایر ادراکات است. ساده ترین پاسخ این است که ما هنگامی شیء را متحرک ادراک می کنیم که تصویر آن روی شبکیه جابجا شود. اما این پاسخ بیش از حد ساده است زیرا هنگامی که چیزی روی شبکیه حرکت نکند باز هم آدمی ادراک حرکت می کند. مثلاً وقتی شیء بزرگی که شیء کوچکی را فر گرفته حرکت کند چنین به نظر می رسد که شیء کوچک نیز در حرکت است. هر چند در واقع بی حرکت باشد. پدیده مهم دیگر در بررسی حرکت واقعی انطباق انتخابی selective adaption است. انطباق انتخابی از دست دادن حساسیت به حرک در خلال تماشای حرکت است. این انطباق از این جهت انتخابی است که ما حساسیت خود را تنها به حرکت مورد مشاهده یا مشابه ان از دست می دهیم نه به حرکتی که جهت یا سرعتش بسیار متفاوت است. بعنوان مثال اگر به تسمه ای که رو به بالا در حرکت است نگاه کنیم حساسیت خود را به حرکت رو به بالا از دست می دهیم اما توانایی دیدن رو به پایین محفوظ می ماندهمانند سایر انواع انطباق در این مورد نیز ما معمولاً متوجه فقدان حساسیت نمی شویم اما متوجه رد حس حاصل از انطباق می شویم. اگر چند دقیقه به آبشار و سپس به صخرهء کنار آن نگاه کنیم به نظر خواهد رسید صخره به سمت بالا حرکت می کند. حرکت اهمیت خاصی در رویدادهای علی ساده دارد. هنگامی که دو شیء در حرکت اند ممکن است یکی را چنان درک کنیم که گویی موجب حرکت شیء دیگر شده است.

علیت حاصل استنتاجهای هشیارانه نیست. آدمی با خود چنین استدلال نمی کند که الف به ب برخورد کرد پس الف باید علت حرکت ب باشد بلکه به نظر می رسد که علیت را بدون دخالت استدلال ادراک می کند.
انگیزه های ما نیز می توانند ﺗﺄثیر زیانباری بر ادراک داشته باشند. وقتی درون داد بسیار ضعیف باشد انتظار ما ممکن است کاملاً غلط از آب در آید. امروزه شواهد بسیاری نشان می دهد که دستگاه ادراکی ما محرکهای توجه نشده را نیز (هم در بینای و هم در شنوایی) تا حدی پردازش می کند. هر چند هرگز به هشیاری نرسد شاهدی بر پردازش محرکهای توجه نشده این است که در مکالمه ای که به آن توجهی نداریم وقتی نام ما را حتی به آرامی به زبان آورند آن را می شنویم حال آنکه اگر همه پیام توجه نشده در مراحل اولیه عملکرد دستگاه ادراکی محو می شد نام خودمان را نیز نمی شنیدیم. از این رو فقدان توجه مانع دریافت همهء پیام نمی شود بلکه دریافت آن را تضعیف می کند . تمایز میان فرایندهای صعودی و نزولی از تمایزات اساسی در ادراک است. فرایندهای صعودی bottom-up processes تنها با درون دادها فعال می شوند حال آنکه فرایندهای نزولی top-down processes با اطلاعات و انتظارات شخص به جریان می افتد. در پردازش نزولی انگیزه ها و امیال ما می توانند بر ادراک ما اثر بگذارند. وقتی خیلی گرسنه ایم گوی قرمز روی میز آشپزخانه ممکن است در نگاه اول گوجه فرنگی به نظر آید. میل به غذا ما را به فکر غذا انداخته این انتظار ما درون داد حسی (شیء گرد و قرمز) ترکیب شده و ادراک گوجه فرنگی را پدید آورده است.
معرفت شناسی
در تفکر فیلسوفان دورهء رنسانس از جمله دکارت و گالیله طرحی هست که اگر نبود تاریخ جدید هم بنا نمی شد. و آن طرح تلقی موجودات به عنوان متعلق ابژه شناسایی است. در این طرح طبیعت امری مرده است که باید ابژه بشر باشد تا بتوان بر آن حاکم و مسلط شد. این تلقی را تلقی بشرمدار هم می توان نامید یعنی اینکه آدمی معیار و محک همه چیز در جهان هستی است. همانگونه که اشاره شد آگاهی و علم بر پایه مبانی صحیح ادراکی و استدلال و تعقل موضوعیت پیدا می کند نه بر پایه هذیانها و توهمات و نظایر آن. مقوله علم و شناخت در صورتی می تواند نزدیک به حقیقت باشد که از شوائب اوهام و خرافات کاملاً پیراسته گردد. این مسئله جز با دستیابی به قطعیت و عینیت در مقام شناخت میسر نمی شود. نگرش سوگیرانه به مثابه انگیزه ها و امیال ما درست نظیر مثال فوق الذکر بر ادراک ما ﺗﺄثیر گذاشته و ما را از دستیابی به حقایق اصیل بازمی دارد. سوگیری های مذهبی یا حتی غیر مذهبی در ادراک درست و پیراسته از موهومات٬ اخلال ایجاد می نماید و ذهن آدمی را از مسیر صحیح منطق سلیم دور می کند. امور واقع در جهان کشف نمی شوند بلکه انواع توصیف ما از واقعیت ﻣﺘﺄثر از منافع و مقاصد ما هستند. در مبنای معرفت شناختی اصل بنیادین هرمنوتیکی را به یاد می آوریم که هیچ شناختی بدون پیش شناخت -آنچه که هایدگر پیش دانسته ها نامیده- حاصل نمی شود. ممکن نیست کسی بنیاد دانایی باورها و نظام ارزشی خود را کنار بگذارد و به بررسی و پژوهشی به طور مطلق عینی بپردازد. اما به راستی حقیقت چیست؟ آیا همخوانی گزاره ای با امر واقع بیرونی است؟ در این همخوانی نقش زبان چیست؟ آیا حقیقت بیرون ذهن و زبان (و توانایی بیان استعاری) ما جایی قرار دارد که باید کشف شود؟ حقیقت٬ امری مقدس نیست. چه اینکه تعابیر مبهمی نظیر امر قدسی یا مقدس خود نیازمند شرح و بیان اند و معنای روشنی ندارند. مع اﻷسف سخن گفتن از امر قدسی و قدسیت عقل و اندیشه که در برخی آثار مطرح می گردد بیشتر به مغالطاتی هرمنوتیکی شبیه است تا یک بحث اصیل فلسفی. اینکه گفته شود: " علم متجدد قدسیت عقل و اندیشه را به پای نوعی استدلال گرایی که شناخت را منحصر در تجربه و استنتاج می دانست قربانی کرد" به وضوح مجاز دانستن ورود موهومات٬ توهمات و هذیانها در مبانی ادراکی آدمی است. اینان در پی آنند که اثبات نمایند معرفت شناسی متجدد درگیر معضلات گسترده بوده و علت آن نیز نادیده گرفتن "علم مقدس" است. از قضا آنچه که تحت عنوان علم قدسی و امر قدسی طرح می گردد نه تنها این به اصطلاح معضل معرفت شناختی را رفع نمی نماید بلکه به لحاظ منطقی تا حد همان ظن غالب نیز معرفتی از جهان به دست نمی دهد. متاسفانه جابجایی مفاهیم و کلمات و نیز تحریف کلام از مواضع آن در آثار متکلمانی نظیر دکتر سید حسین نصر به قدری سوگیرانه و جهت دار است که با معیار و محک علم و شناخت ٬ مسئله دار می شود. بر خلاف پندار ایشان معرفت شناسی متجدد در پی گسترش دایرهء ادارک و معرفت است اما نه از جستجوی آنچه ایشان امر قدسی می نامد که از طریق حذف اوهام و خرافات و رفع نقایص مکانیسم عمل ذهن تا حد امکان٬ با این حال معرفت شناسی متجدد بهره انسان را ار حقیقت تا حد نوعی تقرب به آن یا ظن غالب تنزل نداده است. به کار بردن الفاظ پر طمطراق ضمن بیان استدلالات بی پایه و موهومات و هذیانهای مذهبی religious delusions قطعاً راهی به سوی مقامی فوق ظن غالب نمی برد. آری معرفت استدلال گرایانه پایه اصلی و سنگ بنای معرفت شناختی متجدد است . آنچه که تحت عنوان معرفت سنتی در تقابل با معرفت متجدد مطرح می شود مشتمل بر مغالطات بسیار و بکارگیری عبارات مبهم و ناﻣﺄنوس است. "معرفت سنتی بنا دارد برای شناخت حقایق علم تنها در محدوده عقل و استدلالی خویش باقی نماند بلکه علاوه بر تجربه و استدلال از نیروی حقیقی اش برای شناخت که از آن به عقل شهودی تعبیر می شود مدد بگیرد. چنین انسانی نه تنها در هستی خویش دعوی استقلال ندارد بله معرفت خویش را در درجهء اول محصول عقل شهودی و افاضه شده از عالم قدسی می داند" و " گذشتهء بشر نشان می دهد که می توان به حقایق علم حتی حقایق فراتر از تجربه و استدلال علم داشت" . چنانکه واضح است بکارگیری الفاظ و عبارات مبهم نظیر "نیروی حقیقی انسان" و یا "گذشتهء بشر نشان می دهد که .." و امثالهم چنین مباحثی را از درجهء اعتبار فلسفی ساقط می نماید.
این مفاهیم مبهم و سرشار از تعابیر گنگ استعاری قطعاً راهی به ادراک صحیح آدمی از جهان هستی نخواهد برد. ضمن آنکه هر چیز مبهمی ضرورتاً ژرف نیست. بین گفتمان هایی که علّت طبیعی ذاتی خود موضوع دشوارند و گفتمان هایی که بی محتوایی و پیش پا افتاده بودن آنها را با دقّت در پس نثر عمداً مبهم پنهان کرده اند تفاوت زیادی وجود دارد. این مشکل به هیچ وجه مختص علوم انسانی یا علوم اجتماعی نیست. بسیاری از مقاله های مربوط به فیزیک یا ریاضی زبانی را به کار می برند که بیش از حد لازم پیچیده است. البته همیشه به راحتی نمی توان تعیین کرد که با کدام نوع پیچیدگی روبرو هستیم. منتهی باید دانست زمانی که دشواری یک متن اصیل است و تصنّعی نیست معمولاً می توان متن را لااقل در سطح مقدماتی به زبانی ساده توضیح داد که فلان نظریه چه پدیده هایی را بررسی می کند نتایج اصلی آن چیست و محکم ترین استدلال های له آن کدامند؟
ضمن آنکه آنچه ذیل عنوان بکارگیری عقل شهودی برای تحصیل معرفت مطرح می شود به وضوح تلاشی بی ثمر به منظور تحقیر خرد آدمی در تمییز سره از ناسره و خطا از صواب است. چه آنکه معرفت شهودی و ادراک باطنی Intuitive reasoning راه چندان مطمئنی برای تحصیل معرفت نیست. شهود را نمی توان در آزمونی مستقل سنجید. تجربیات شخصی و روحانی و عرفانی از دایره مباحث علمی بیرون اند. قابلیت تجربه پذیری عام پیش شرط هر کسب معرفت قابل قبولی است. همچنین بکارگیری لفظ تجربه برای شهود موجد اشکال است. چه اینکه شهود غالباً مواجهه نامکرر با یک پدیده بخصوص است نه تجربه ای عام و فراگیر و تکرارپذیر. از این رو شهود به معنای اینکه راهی مستقل برای تحصیل معرفت تلقی گردد هرگز قابل اطمینان نیست.
ما در زندگی روزمره خود قادر به کسب شناخت کم و بیش قابل اطمینانی از جهان هستیم. اما اینکه حواس ما قابل اطمینان هستند یا خیر خود بحث دیگری است. برای پاسخ دادن به این پرسش می توانیم ﺗﺄثرات حسی Sense Impressions را با یکدیگر مقایسه کنیم و پارامترهای معینی از تجربهء روزمره خود را تغییر دهیم. به این طریق می توانیم قدم به قدم عقلانیتی عملی را طراحی کنیم. وقتی این کار را به طور نظام مند و با دقت کافی انجام دادیم علم می تواند شروع شود. در واقع تفاوت روش علمی و نگرش عقلانی در زندگی روزمره یا در دیگر قلمروهای شناخت بشری ٬ تفاوتی بنیادی نیست. مورّخان ٬ کارگاهان و لوله کش ها و در حقیقت تمامی انسانها برای استقراء ٬ قیاس و ارزیابی شواهد همان روشهای مورد استفاده فیزیکدانان یا بیوشیمیست ها را به کار می برند. علم متجدد و مدرن سعی بر آن دارد این اعمال را به طرزی دقیق تر و منظم تر انجام دهد و به این منظور از اهرم های کنترل ٬ آزمایشهای آماری ٬ ﺗﺄکید بر همتا سازی و نظایر آن استفاده می کند. علاوه بر این سنجش های علمی اغلب بسیار دقیق تر از مشاهدات روزمره اند. آنها به ما اجازه می دهند پدیده هایی را کشف کنیم که پیش از این ناشناخته بوده اند. آنها اغلب با باورهای متعارف اختلاف دارند ولی این اختلاف در سطح نتایج است نه در رهیافت مقدماتی. علم ٬ به ویژه فیزیک محض مفاهیمی را مطرح می کند که درک شهودی آنها یا پیوند دادن مستقیم آنها به مفاهیم متعلق به باورهای متعارف٬ دشوار است. برای مثال نیروهایی که در مکانیک نیوتنی در یک لحظه در سراسر عالم عمل می کنند یا میدانهای الکترومغناطیسی که در نظریهء ماکسول در خلاء به ارتعاش در می آیند. دلیل اصلی باور کردن نظریه های علمی این است که انسجام تجربهء ما را تبیین می کنند. برای مثال الکترودینامیک کوانتومی پیش بینی می کند که گشتاور مغناطیسی الکترون برابرست با
000000000030/0 ± 001159652201/1
که در آن ± نشان دهندهء عدم قطعیت های موجود در محاسبهء نظری است که چندین تقریب را در بر می گیرد. یک آزمایش جدید به نتیجهء زیر می انجامد:
000000000004/0 ± 001159652188/1
که در آن ± نشان دهندهء عدم قطعیت های تجربی است. اگر علم هیچ چیز درستی (یا حداقل تقریباً درستی) دربارهء جهان نمی گفت این توافق میان نظریه و تجربه در کنار هزاران نمونه از دیگر موارد مشابه معجزه ای بیش نمی بود. ﺗﺄییدهای تجربی تثبیت شده ترین نظریه های علمی بر روی هم شواهدی هستند دال بر اینکه واقعاً شناختی عینی (گرچه تقریبی و ناقص) از جهان طبیعی کسب کرده ایم.
پوپر معیاری تحت عنوان ابطال پذیری falsifiability را برای متمایز ساختن نظریه های علمی از نظریه های غیر علمی به دست می دهد. او بیان می دارد که : هر نظریه ای برای آنکه علمی باشد باید پیش بینی هایی بکند که ممکن است علی الاصول در جهان واقعی نادرست باشند. به اعتقاد پوپر نظریه هایی از قبیل طالع بینی یا روانکاوی خود را در معرض چنین آزمونی قرار نمی دهند. یا از این طریق که پیش بینی های دقیقی نمی کنند و یا از این منظر که گزاره های خود را به شیوهء وصله ای و موقتی ad hoc مرتب می کنند تا در صورت تضاد نتایج تجربی با نظریه این گزاره ها را با این نتایج سازگار کنند. اگر نظریه ای ابطال پذیر باشد (و بنابر این علمی) می توان آن را در معرض کوشش های معطوف به ابطال falsification قرار داد. یعنی می توان پیش بینی های تجربی این نظریه را با مشاهدات یا آزمایش ها مقایسه کرد. اگر مشاهدات یا آزمایش ها با آن نظریه تناقض داشته باشند نتیجه می گیریم که نظریهء مورد نظر غلط است و باید آن را رد کرد. ﺗﺄکید پوپر بیشتر بر ابطال است تا اثبات verification . وی بیان می دارد که هرگز نمی توان ثابت کرد که نظریه ای درست است. زیرا هر نظریه ای معمولاً تعدادی نامتناهی پیش بینی تجربی می کند که فقط زیر مجموعه ای متناهی از آنها را می توان آزمود. ولی با این وجود می توان ثابت کرد که نظریه ای غلط است. زیرا برای این کار یک مشاهدهء معتبر متناقض با نظریه کفایت می کند. این مسئله یعنی تاکید بر ابطال پذیری تا اثبات پذیری در مواردی چندان نیز جذاب نیست. اولین مشکل به جایگاه استقرای علمی مربوط می شود. وقتی نظریه ای با موفقیت در برابر تلاش برای ابطال خود مقاومت می کند آزمونگر به طرزی کاملاً طبیعی آن نظریه را نسبتاً ﺗﺄیید شده خواهد شمرد و احتمال زیادتر یا امکان سوبژکتیو بیشتری برای آن قائل خواهد شد. البته میزان احتمال بستگی به شرایط دارد. کیفیت آزمایش ٬ پیش بینی نشدگی نتیجه و غیره. اما در دل نظریه ابطال پذیری پوپری هیچ نشانی از ﺗﺄیید پذیری یا دست کم احتمال آن وجود ندارد. بدیهی است که هر استقرایی عبارتست از استنتاج امر مشاهده نشده از امر مشاهده شده. و در صورت کاربرد صرف قیاسی چنین استنتاجی ممکن نیست موجّه باشد. به یک معنی ما همیشه با مشکل هیوم روبرو می شویم: هرگز نمی توان هیچ گزاره ای دربارهء جهان واقعی را به معنای واقعی کلمه ثابت کرد! پوپر نظریه ای را که آزمون های ابطال را با موفقیت گذرانده باشد "تحکیم شده" Corroborated می خواند. بنا براین هیچ جا سخنی از نظریه ای "ﺗﺄیید شده" Confirmed نیست. راه حل پوپر برای معضل استقرایی هیوم بیشتر راه حلی سلبی است. مشکل دیگر آنکه تاریخ علم به ما می آموزد که دلیل اصلی پذیرش نظریه های علمی موفقیت های آنهاست. برای مثال بر مبنای مکانیک نیوتنی فیزیکدانان توانسته اند به تعداد زیادی از حرکات نجومی و زمینی پی برند. امری که با مشاهدات توافق کاملی دارد. افزون بر این پیش بینی های درستی از قبیل بازگشت دنباله دار هالی در سال 1759 و کشفیات چشمگیری نظیر یافتن سیارهء نپتون در سال 1846 در همان جایی که پیش بینی شده بود بر اعتبار مکانیک نیوتنی افزود. به سختی می توان باور کرد که چنین نظریه ساده ای بتواند پدیده های کاملاً جدید را با چنین دقتی پیش بینی کند و در عین حال حداقل به طور نسبی درست نباشد.
ایراد دیگری که بر مشکل معرفت شناختی ابطال پذیری می توان گرفت آن که ابطال بسیار پیچیده تر از آن است که به نظر می رسد. برای مثال مکانیک نیوتنی که قوانین اصلی آن به صورت ترکیب دو قانون حرکت و گرانش جهانی است از چه لحاظی ابطال پذیر است؟ قانون حرکت بیان می دارد که نیرو برابر است با حاصلضرب جرم در شتاب. و قانون گرانش جهانی نیز می گوید نیروی جاذبه بین دوجسم متناسب است با حاصلضرب جرمهای آنان و نسبت عکس دارد با فاصلهء میان آنها. این نظریه به خودی خود چیز زیادی را پیشگویی نمی کند. در واقع اگر فرض های ما دربارهء جرم اجرام آسمانی گوناگون درست باشد انواع زیادی از حرکات با مکانیک نیوتنی سازگار compatible و حتی از آن قابل استنتاج است. برای مثال استنتاج مشهور قوانین حرکت سیاره ای کپلر به دست نیوتن نیازمند فرض های اضافی معینی است که از لحاظ منطقی از قوانین مکانیک نیوتنی مستقل هستند. و اساساً بر این استوارند که جرم سیاره ها نسبت به جرم خورشید ناچیزند. این امر تلویحاً حاکی از آن است که در برآوردی اوّلیه می توان تعاملات میان سیاره ها را نادیده گرفت. این فرض هر چند که معقول است به هیچ وجه بدیهی نیست. ممکن بود سیاره ها از ماده بسیار متراکمی ساخته شده باشند که در این صورت فرض اضافی مردود می شد. یا اینکه ممکن بود مقدار زیادی مادّه نامرئی وجود داشته باشد که بر حرکت سیاره ها ﺗﺄثیر بگذارد. علاوه بر این تفسیر هرگونه مشاهده نجومی به گزاره های نظری معیّنی وابسته است. به ویژه به فرضیات اپتیکی دربارهء کارکرد تلسکوپها و انتشار نور در فضا. در واقع این مطلب در مورد هر مشاهده ای صادق است. برای مثال وقتی جریانی الکتریکی را اندازه گیری می کنیم چیزی که واقعاً می بینیم موقعیت عقربه ای روی صفحهء نمایش (یا ارقام دیجیتال) است که آن را مطابق با نظریه های خود به گونه ای تفسیر می کنیم که گویی نشان دهندهء وجود و مقدار جریانی است. از این امر نتیجه می گیریم که گزاره های علمی را نمی توان یکی یکی ابطال کرد زیرا برای استنتاج هر گونه گزارهء تجربی از آنها مفروض گرفتن فرض های اضافی زیادی ضروری است. با این توضیح که این فرض ها اغلب ضمنی هستند.
هر بار که آزمایشی با نظریه ای تناقض پیدا کند می توان چنین پرسید. آیا این اشتباه ناشی از نحوهء انجام دادن یا تحلیل آزمایش است؟ آیا معلول خود نظریه یا نوعی فرض اضافی است؟ خود آزمایش هرگز بیان نمی دارد که چه کاری را باید انجام دهیم. کواین این موضوع را که گزاره های علمی را می توان یکی یکی آزمایش کرد "جزم تجربه گرایانه" می نامد. عملاً تجربه٬ امر معیّنی نیست. چنین نیست که صرفاً به دنیا و طبیعت چشم بدوزیم و بعد آن را تفسیر کنیم. آزمایشهای خاصّی باید انجام گیرد تا بتوان نام تجربه بر آن نهاد. آزمایشهایی که انجام می دهیم متاثر از نظریه های خود ما هستند. دقیقاً برای اینکه بخشهای مختلف این نظریه ها را در صورت امکان به صورتی مستقل از یکدیگر یا حداقل در ترکیب های مختلف آزمایش کنیم. ما مجموعه ای از آزمون ها را به کار می بریم برخی از آنها فقط مختص کنترل کردن این امر هستند که وسایل اندازه گیری واقعاً به همان شکل مورد انتظار کار کنند. درست همانطور که کلیت گزاره های نظری مربوط در معرض آزمون ابطال قرار می گیرند به همان ترتیب کلّیت مشاهدات تجربی ما تفاسیر نظری مان را محدود و مقیّد می سازند. ﺗﺄکید بیش از حد بر ابطال به جای اثبات٬ موجد یک ایراد اساسی هم می شود. چرا که الزاماً باید بیان داشت که مکانیک نیوتنی در میانهء قرن نوزدهم با رفتار خلاف قاعدهء مدارعطارد ابطال شد. (١*)
بدیهی است برای آن که نظریه ای علمی باشد باید به طریقی به طور تجربی آزموده شود. و هرچه این آزمونها دشوارتر باشد نظریه مستحکم تر است. این امر هم صحت دارد که پیش بینی پدیده های غیر منتظره اغلب جالب ترین آزمونها را به وجود می آورند. سرانجام اینکه نشان دادن نادرستی یک ادّعای کمّی دقیق آسان تر از نشان دادن درستی آن است.
ایدهء دیگری که غالباً تحت عنوان نظریهء دوئم- کواین مشهور است مبتنی بر این است که شواهد٬ نظریه ها را قطعیت نمی بخشند. این ایده بیان می دارد که مجموعهء تمام داده های تجربی ما متناهی است ولی نظریه های ما حداقل بصورت بالقوه تعدادی نامتناهی از پیش بینی های تجربی را در بر دارند. برای مثال مکانیک نیوتنی نه فقط چگونگی حرکت فعلی سیاره ها بلکه چگونگی حرکت ماهواره ای را هم که هنوز به فضا پرتاب نشده است توصیف می کند. چگونه می توان از مجموعه ای متناهی از داده ها به مجموعه ای بالقوه نامتناهی از احکام رسید؟ یا به بیان دقیق تر آیا راه منحصر به فردی برای این کار وجود دارد؟ البته این امر تقریباً شبیه این است که بپرسیم آیا با در نظر گرفتن مجموعه ای متناهی از نقاط منحنی منحصر به فردی وجود دارد که از این نقاط بگذرد؟. مسلماً پاسخ منفی است. از هر مجموعه متناهی مفروضی از نقاط ٬ بی نهایت منحنی می گذرد. به همین ترتیب همیشه تعداد زیادی (حتی تعداد نامتناهی) از نظریه ها با داده ها سازگارند. این امر در مورد هر داده ای و هر تعداد داده ای صادق است.
قطعیت و عینیت
راسل در کتاب - رشد فلسفی من- می گوید: به سهم خودم هیچ شکی ندارم که گرچه باید منتظر تغییرات تدریجی در فیزیک بود آموزه های فعلی به احتمال زیاد بیش از هر آموزهء رقیب دیگری که اکنون در برابر جهانیان قرار دارد به حقیقت نزدیک است. علم هیچگاه کاملاً درست نیست. ولی به ندرت کاملاً نادرست است. و علی الاصول بیش از نظریه های غیر علمی از شانس درست بودن بهره مند است. بنابراین عاقلانه است که آن را بپذیریم". در علوم باید یک معیار و محک مطمئن با اصولی دقیق و مبتنی بر عقل سلیم برای تشخیص سره از ناسره موجود باشد. اصولی که دستخوش ماده و تبصره نشده و مسلم و محکم و یقینی باشد. علوم بر مبنای یک سری قواعد روشن ذهنی پایه ریزی می شوند. تفاوت آگاهی اصیل با موهومات بی اساس نیز در همین موضوع نهفته است که علوم بر مبنای یک نگرش و استدلال سیستماتیک به جهان هستی شکل گرفته اند . سقف علم بر ستون قضایا و گزاره ها ایستاده است. قضیه proposition گفتاری است که احتمال صدق و کذب در آن برود. مانند "زمین٬ کروی است" یا "اگر آهن در مجاورت مغناطیس قرار گیرد خاصیت مغناطیسی می یابد" و ... مراد از صدق٬مطابقت گفتار با واقع است و مراد از کذب عدم مطابقت آن با واقع. گزاره ها بر مبنای تقسیم بندی کانت یا تحلیلی هستند یا ترکیبی . در احکام تحلیلی محمول در موضوع مندرج است و در احکام ترکیبی محمول خارج از موضوع است و نمی توان آن را از دل موضوع بیرون کشید. از همین روست که احکام تحلیلی (نظیر بسیاری از قضایای ریاضی) پیشینی و به تعبیر کانتی a priori هستند و به نوعی همانگویی یا توتولوژی. احکام تحلیلی احکامی همیشه درست هستند. ضرورت و کلیت دارند و این ضرورت و کلیت به تبع توتولوژیک بودن آنهاست. احکام تحلیلی محتویات موضوع را تجزیه و تحلیل و بسط می دهند و بنابراین هیچ علم تازه ای به انسان نمی دهند. در صورتی که احکام ترکیبی چیزی را که در موضوع منطوی نیست برای آن اثبات می کندو بنابراین چیزی تازه به مفهوم موضوع ضمیمه می شود. چیزی که هرگز از تجزیه مفهوم موضوع به دست نمی آید. احکام تجربی همه احکام ترکیبی هستند . احکام ترکیبی از دسته قضایای بعدی یا a posteriori هستند.
اما این تقسیم بندی کانت مناقشه برانگیز است. بسیاری می گویند تحلیلی بودن یا ترکیبی بودن امری نسبی است. زیرا که مفهوم موضوع در نزد افراد٬مختلف و متفاوت است و اطلاعات همه دربارهء یک موضوع یکسان نیست و برای بعضی تصوری است پرمایه و غنی و برای بعضی دیگر کم مایه و فقیر. یک قضیه ممکن است یراس کسی تحلیلی باشد و برای دیگری ترکیبی. تحلیلی و ترکیبی بودن امری است اعتباری. مفهوم شیء بسته به درجه شناسایی ما از آن است. بنابراین فرق گذاشتن بین قضایای تحلیلی و ترکیبی امری بی معنی است. مثلاً در تصوری که امروز از زمین داریم تصور گرد بودن و متحرک بودن نیزوجود دارد. در صورتی که برای پیشینیان چنین نبوده است. همچنین تصور یک فرد عامیاز آب با تصور یک شیمیدان یکسان نخواهد بود و تصور شیمیدان به مراتب غنی تر و پرمایه تر است. کواین می گوید برای اینکه یک حکم را تحلیلی تلقی کنیم به یک شبکه باورها و به پیروی کامل از ارکان متافیزیکی ایمان نیاز است. پیامد این امر آن است که کل علم تاریخ و جغرافیا و حتی ریاضیات و منطق و فیزیک نظری شبکه معنایی باشد که به دست آدمی ساخته شده است. به باور کواین ما به کلمات معنای ثابتی می دهیم که نهایتاً شبکهء معنا را می سازند. شبکه ای که فقط در درون بافت فرهنگی اعتبار دارد. مثلاً زمانی کلمهء "کره زمین" و اصطلاح "مرکز عالم" هم معنی انگاشته می شدند. تمام رشته های علمی و کل معرفت انسانی معانی کلی ثابتی را می پذیرند که فقط ساخته های انسان به شمار می آیند. اما تجربه می تواند این معانی ثابت را تغییر دهد. همانطور که در انقلاب کپرنیکی این کار انجام شد. آنچه می پنداریم "طبق تعریف درست است" و بنابراین آن را از نظر تحلیلی درست می پنداریم در واقع در بوتهء تجربیات آینده تغییرپذیراست. همه چیز اساساً قابل درک است. هیچ گزاره یا تعریفی نیست که از تغییرات بعدی مصون باشد. بعلاوه از آنجا که قوانین منطق تا حد امکان از قوانین جدایند (مثل قانون عدم تناقض P و نقیض P) حتی خود قوانین منطق هم در مظان تجدید نظر قرار می گیرند. اگر این درست باشد پس هیچ تمایز بنیادی بین احکام تحلیلی و ترکیبی وجود ندارد. کواین بیان می دارد که همه چیز مستلزم شقاق یا توسل به ارکان متافیزیکی ایمان است.
اقسام استدلال
اقسام استدلال و یا حجت به معنای کشف قضایای مجهول به وسیلهء قضایای معلوم عمدتاً بر سه روش استوار است.
قیاس Analogy
استقراء induction
تمثیل allegory
اگر چه که هر سه روش خود محل مناقشه و مباحثات انتقادی گسترده ای هستند. بیکن٬ قیاس را نوعی تردستی و شعبده بازی می داند که هم می تواند حق را به اثبات برساند و هم باطل را. جان استوارت میل بر آن است که قیاس روشی است عقیم که هرگز به نتیجه ای تازه نمی رسد و ذهن در این نحوهء استدلال بر سر جای خود متوقف است و هیچ گامی به پیش نمی نهد. پس قیاس جز تکرار مکرر یا همانگویی tautology چیزی نیست. بلکه روشی است نادرست . دوری است فاسد و باطل. او در این باره چنین می گوید: "قاعده اصلی قیاس این است نتیجه باید در کبری منطوی باشد پس در این صورت چرا به خود زحمت بدهیم و برای جستن چیزی که خود در مقدمات در دست داریم تلاش کنیم؟"
اما استقراء استدلالی است که در آن ذهن از قضایای جزئی به قضایای کلی می رسد به تعبیر دیگر از محسوس sensible به معقول intelligible یا از واقعه با قانون می رسد. استقراء انواع گوناگونی دارد که در این مقام مجال شرح همهء آنها نیست. استدلال استقرایی پایهء بسیاری از علوم را تشکیل می دهد و از این جهت به عنوان یکی از روشهای عمده و اصلی استدلال آدمی اهمیت بسیار دارد. در ریاضیات استقراء اینگونه بیان می شود که اگر خصیصه ای در مورد عدد 1 صادق باشد و اگر بتوان نشان داد که صادق بودن این خصیصه در مورد عدد n متضمن آن است که در مورد عدد n+1 هم باشد در این صورت می توان نتیجه گرفت که این خصیصه در مورد تمام اعداد طبیعی صادق است. استقراء علی الاصول هیچ توجیه عام یا کلی ندارد. مشکلی در استقراء وجود دارد که سابقهء آن به هیوم باز می گردد. برخی استقراءها موجّه هستند و برخی دیگر چنین نیستند. به بیان دیگر برخی استقراءها معقول تر از سایر استقراءها هستند. بر اساس یک مثال فلسفی کلاسیک این واقعیت که دیده ایم خورشید هر روز طلوع می کند و کلّ شناختی که از نجوم داریم به ما دلایل موجّهی می دهد که عقیده داشته باشیم فردا هم خورشید طلوع خواهد کرد. ولی این امر تلویحاً حاکی از آن نیست که خورشید ده میلیارد سال دیگر هم طلوع خواهد کرد. (چرا که نظریه های نجوم و اخترشناسی فعلی پیش بینی می کنند که پیش از این تاریخ ٬ سوخت خورشید تمام خواهد شد).
تمثیل یا استدلال تمثیلی نیز حجتی است که در آن حکمی را برای چیزی از راه شباهت آن با چیز دیگر معلوم می کنند. بعبارت دیگر وقتی دو چیز وجه اشتراک یا وجه شباهتی داشته باشند حکم می کنیم که در نتیجهء آن وجه اشتراک نیز همانند خواهند بود. پس تمثیل حکم به جزئی است که از روی حکم جزئی دیگر. مثلاً از اینکه فلان دارو بر میمون اثر مثبت داشته است حکم می کنیم که بر روی انسان هم اثری مثبت دارد. نخستین استدلالهای کودکان از راه تمثیل است. "گبلو" آن را استقرایی می داند که شروع شده اما هنوز به پایان نرسیده است. رابیه Rabier آن را استدلالی مرکب می داند که از استقراء و قیاس ترکیب یافته است. بدین طریق که نخست با استقراء به قانون کلی دست می یابد و سپس آن قانون را بر موارد مشابه منطبق می سازد.
استنتاج تئوری
در تئوری های علمی با مفاهیمی چون نتایج تئوری و مقادیر آزمایشگاهی و داده های تجربی سر و کار داریم. متغیر به خصلتی گفته می شود که بتواند مقادیر گوناگونی داشته باشد. روش علمی مبتنی بر کنترل متغیرها بدین صورت است که پژوهشگر شرایط را به دقت غالباً در آزمایشگاه کنترل می کند و دست به اندازه گیری هایی می زند تا روابط بین متغیرها را کشف کند. امکان کنترل دقیق متغیرها مشخصه ای است که روش آزمایشگاهی را از سایر روشهای مشاهدهء علمی متمایز می کند.
متغیر مستقل(independent variable) متغیری است که مستقل از کارهایی است که آزمودنی انجام می دهد و متغیر وابسته (dependent variable) متغیری است که مقادیر آن نهایتاً تابع مقادیر متغیر مستقل فرض می شود. در حقیقت متغیر مستقل متغیری است که آزمایشگر در آن دستکاری می کند و متغیر وابسته متغیری است که آزمایشگر آن را مشاهده می کند.
تابعی است از (متغیر مستقل) = متغیر وابسته
(y = f(x
در علوم و در مهندسی همواره برای حل مسائل عملی طراحی به نتایج تئوری و آزمایشگاهی احتیاج داریم. با گروه بندی مقادیر مهم به صورت پارامترهای بی بعد این امکان وجود دارد که تعداد متغیرهای موجود را کاهش داده و این نتایج فشرده (معادلات یا ترسیمه اطلاعاتی) را برای تمام حالتهای مشابه اعتبار بخشیم. تئوری بوکینگهام ثابت می کند که در یک مسئله فیزیکی که n مقدار و m بعد وجود دارد مقادیر را می توان به صورت n-m پارامتر بدون بعد مستقل مرتب کرد. فرض کنید A1و A2و A3و...و An مقادیر مورد نظر از قبیل فشار ٬ لزجت ٬ سرعت و ... باشد. اگر مشخص شده است که تمامی این مقادیر برای حل مسئله مهم و حیاتی هستند باید رابطه تابع گونه ای به شکل
F(A1, A2, A3,…, An) = 0
وجود داشته باشد. اگر نمایانگر گروههای بی بعد مربوط به مقادیر A1و A2و A3و...و An باشند و m بعد وجود داشته باشد معادله به شکل
F(π1,π2,π3,…,πn) = 0
در خواهد آمد. روش تعیین پارامترهای این است که از مقادیر A مقدار m عدد را که دارای mبعد متفاوت می باشند انتخاب می کنیم و سپس برای هر مقادیر فوق را به عنوان متغیرهای تکرای همراه با یک مقدار غیر تکراری از A استفاده می کنیم.
برای مثال:

و دومین پارامتر بصورت

خواهد بود و به همین ترتیب تا آخرین پارامتر که بصورت

می باشد. در معادلات فوق باید توان ها طوری تعیین شوند که هر π بدون بعد باشد. ابعاد مقادیر A در روابط جایگزین و توان های Mو Lو T برابر با صفر در نظر گرفته می شود. این عمل منجر به ایجاد سه معادلهء ناشناخته از پارامترهای π می شود بنابراین توانهای x و y وz و در نتیجه پارامتر π را می توان بدست آورد. اگر تنها دو بعد وجود داشته باشد باید دو مقدار از مقادیر A را به عنوان متغیرهای تکراری انتخاب کرد و در نتیجه دو معادله با توانهای ناشناخته برای هر عبارت π به دست خواهد آمد که در بسیاری از حالات گروههای A به نحوی هستند که بدون بعد بودن آنها مشهود است. تحلیل ابعادی می تواند دو هدف اساسی را در ذهن مطرح سازد. کشف یک شکل اولیه از رابطهء نامعلوم میان منتغیرها و مقایسهء اندازه یا اهمیت نسبی نوعی از فرایندهای مطرح در علوم و مهندسی. دومین هدف که نرمال کردن یک مقیاس است درک عاملی از فیزیک مسئله که به صورت معادلات دیفرانسیل بیان شده بدست می دهد. این روش بر مبنای نرمال کردن تمام متغیرهای وابسته و مستقل استوار است. در این روش تمام کمیت های معادله به مقادیر ثابتی ارجاع می یابند که بالاترین مقادیر فرض شده برای آن کمیات هستند. در این طریقهء عمل ٬ متغیرهای مستقل و وابسته ای ایجاد می شوند که بین 1± تا 0 تغییر می کنند. با جایگزینی این متغیرهای جدید در معادلات اساسی و تلاش برای دستیابی به تطابق و هماهنگی کامل یا تشابه میان معادلات تبدیل یافته و معادلات اولیه اندازه های کمّی به شکل عوامل بدون بعد نتیجه خواهند شد. این گروههای بی بعد این امکان را فراهم می سازند که اهمیت فرایندهای مختلف در مسئله ای خاص بررسی شود. گاهی برخی پدیده های طبیعی معلول یک سری پارامترهای معدودند. پارامترهایی که می توان آنها را بر اساس روش های تئوری پی بوکینگهام لیست کرده و پدیده فیزیکی را در قالب قواعد ریاضی بیان نمود. پدیده های سماوی مانند خسوف و کسوف از این دسته اند. که به دلیل محدود بودن عوامل و متغیرهای مستقل٬ امکان تحلیل و توان پیشگویی علمی آن را قوت می بخشند. در اینجا قصد نداریم در مباحث مرتبط با نظریه آشوب وارد شویم. منتهی اشاره ای به این موضوع ضروری به نظر می رسد که در نظر آدمی آنچه که به سهولت پیش بینی پذیر است نسبت به آنچه که در برگیرنده متغیرهای مستقل بی شمار است قطعیت بیشتری دارد. پوانکاره این مسئله را اینگونه بیان می نماید: "چرا هواشناسان در پیش بینی آب و هوا با هر درجه ای از قطعیت با چنین معضلی روبرو هستند. چرا به نظر می رسد رگبارها و حتی طوفانها اتفاقاً رخ می دهند به گونه ای که به نظر بسیاری از مردم دعا خواندن برای نزول باران یا هوای خوب امری بسیار طبیعی است در عین حال که طلب کسوف به وسیلهء دعا را مضحک ارزیابی می کنند؟"
این مسئله از آنجایی ناشی می شود که پدیده های سماوی٬ علّی و معلولی تر به نظر می رسند تا پدیده های هواشناسی. به این دلیل که تعداد متغیرهای پدیده هایی چون هواشناسی به قدری زیاد و محاسبه دقیق آنها چندان دشوار است که یک سری از پارامترها تقریباً به دلیل غیر قطعی بودن یا عدم توان محاسباتی از میان متغیرهای مستقل مغفول می مانند و بدین ترتیب نمی توان استنتاج قریب به یقینی از برخی پدیده های هواشناسی داشت. تغییرات اولیه محاسبه ناپذیر در متغیرهای مستقل گاهی سبب تغییرات بسیار عمده در حالت نهایی سیستم می شوند. یعنی نمی توان به درستی و با قطعیت صد در صد ارزیابی کرد که یک پدیده هواشناسی مثلاً یک توده هوا در حاشیه ساحلی نهایتاً به یک طوفان مرگبار بدل شده یا به یک نسیم ملایم ختم خواهد شد. این است که به دلیل دشواری احتساب تک تک متغیرهای مستقل٬ عموماً عواملی غیر از علل مکانیکی و مادی را در بروز چنین پدیده هایی دخیل می دانند و فی المثل برای نزول باران دست به دعا می برند. امّا کسی برای وقوع یا عدم وقوع خسوف یا کسوف چنین اقدامی نمی نماید. در حالی که اساساً در نوع وقوع این دو پدیده به لحاظ مدل علّی و معلولی هیچ تمایز و تفاوتی وجود ندارد.
(y = f(x1, x2, x3, x4,…, xn متغیر وابسته
متغیرهای مستقل
در مدل فوق xها در برگیرنده سلسله علل عرضی یا طولی پدیدهء y نیستند و چنین توابعی را صرفاً بر اساس مقولهء متغیرهای همبسته باید تبیین نمود نه بر اساس قواعد ﻋﻠﱠﻰ. تعمیم استقرایی و تحلیل داده های آماری مهمترین شیوه استنتاج تئوری های علمی است. آمار با نمونه گیری از داده های یک جامعه آماری و استنتاج دربارهء آن جامعه بر اساس داده های نمونه سر و کار دارد. در آمار آزمونهایی برای تعیین معنی دار بودن تفاوتها در اندازه گیری ها دست داده اند که نشان می دهد تحلیل آماری حقیقتاً ناشی از ﺗﺄثیر متغیر مستقل است نه حاصل بازی بدفرجام عوامل تصادفی یا وجود چند مورد افراطی. در تحلیل یک پدیده فیزیکی ابتدائاً عوامل و پارامترهای دخیل در آن پدیده را یک به یک بررسی نموده و میزان دخالت آنها در وقوع پدیده را تحلیل می نماییم. در روش پی بوکینگهام متغیرهایی که بر حسب اشتباه وارد تحلیل ما شده اند خود بخود حذف می شوند. در حقیقت F تابعی است از یک سری متغیر که هر یک به نوعی و به میزان بخصوصی در وقوع آن پدیده دخیل هستند. اینگونه توابع را می توان بر اساس قواعد علّی تشریح نمود. بدین معنی که متغیرها همان علل وقوع پدیده طبیعی و خود تابع نیز بیانگر خود پدیده فیزیکی خواهند بود. اما برای پرهیز از خطا در تببین علّی پدیده ها نباید مواردی را هم از نظر مغفول داشت. نخست اشتباه در تفسیر علیّ به جای تفسیر همبستگی بین دو متغیر است. تفسیر همبستگی به عنوان نوعی رابطهء علّت و معلولی در بر گیرنده نوعی مغالطه است. درجهء نرمی آسفالت خیابان های یک شهر ممکن است با تعداد سکنهء آن شهر که دچار آفتاب زدگی می شوند همبستگی داشته باشد. اما این بدان معنی نیست که آسفالت نرم نوعی سم در هوا می پراکند که مردم را روانهء بیمارستان می کند. تعبیر درست این است که تغییرات هر دو متغیر (نرمی آسفالت و شمار موارد آفتاب زدگی) هر دو تحت ﺗﺄثیر عامل دیگری یعنی حرارت آفتاب ایجاد می شوند. این مثال به ما هشدار می دهد که باید از تفسیر همبستگی به عنوان رابطهء علّی معلولی پرهیز کنیم. وقتی دو متغیر همبسته باشند تغیر یکی از آنها ممکن است علّت تغییر دیگری باشد امّا در غیاب شواهد آزمایشی چنین استنتاجی ناموجّه است. میزان همبستگی بین دو متغیر با ضریب همبستگی r اندازه گیری می شود که مقدار آن بین 1- و 1 است. ضریب صفر نشانهء این است که ارتباطی وجود ندارد و عدد 1 حاکی از ارتباط کامل است. به همان نسبت که مقدار r از صفر به یک میل کند بر نیرومندی رابطه افزوده می شود. ضریب همبستگی ممکن است مثبت یا منفی باشد و این خود بستگی به این دارد که متغیری همراه با متغیر دیگر افزایش (+) یابد یا کاهش (-). بنابر این چه استبعادی دارد که ما به اشتباه ٬ همبستگی (correlation) دو متغیر را بصورت رابطه علیتی تفسیر نکنیم؟ در پاسخ باید گفت که بین بررسی آزمایشی و بررسی همبستگی تفاوتی اساسی وجود دارد . در بررسی آزمایشی متغیر مستقل را به صورت قاعده مند تغییر می دهیم تا اثر ﻋﻠﱠﻰ آن را بر متغیر دیگر (متغیر وابسته) مطالعه کنیم.
------------------------------------------------------------------------------
(پا نوشت ١*)
ستاره شناسان در سال 1859 متوجه شدند که مدار مشاهده شدهء عطارد با مدار مورد پیش بینی مکانیک نیوتنی تفاوت مختصری دارد. این اختلاف برابر است با تقدیم precession حضیض خورشیدی (نزدیکترین نقطهء دسترسی به خورشید) عطارد به میزان تقریباً 43 ثانیه قوس در هر قرن (یک ثانیه قوس معادل 1 جزء از 3600 جزء درجه است) تلاشهای بسیاری صورت گرفت تا این رفتار خلاف قاعده را در زمینه مکانیک نیوتنی توضیح دهند. برای مثال وجود سیاره جدیدی در داخل مدار عطارد را مفروض گرفتند . با وجود این تمام تلاشها برای کشف آنچه در پی اش بودند با شکست روبرو شد. این بی قاعدگی سرانجام در سال 1915 در نتیجه نظریه نسبیت عام اینشتین توضیح داده شد. در واقع شاید این اشتباه ناشی از یکی از فرضیه های اضافی بوده باشد نه خود نظریهء نیوتن. برای مثال رفتار خلاف قاعدهء مدار عطارد امکان داشته که معلول سیاره ای ناشناخته ٬ حلقه ای از سیارکها یا غیر کروی بودن جزئی خورشید بوده باشد. مسلماً این فرضیه ها را می توان و باید در معرض آزمونهایی مستقل از مدار عطارد قرار داد. ولی این آزمون ها خود وابسته به فرضیه هایی اضافی هستند (برای مثال دربارهء دشواری دیدن سیاره ای نزدیک به خورشید) که ارزیابی و سنجش آنها ساده نیست. اکنون می دانیم این بی قاعدگی ها و نظایر آن ناشی از اشتباهات فرضیه های اضافی بوده اند. تبخیر گازهای دنباله دارها و نیروهای جزر و مدی فعال در ماه که در آن زمان دقیقاً درک نشده بود.
*ارجاعات و مآخذ بصورت کامل در آرشیو موجود است*

نظرات وبلاگ:
یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۲۶توسط: عرفان کسرایی
دوست عزیزم! از اینکه مرا با لفظ بزغاله نواخته ای سپاسگزارم. اما مزدوری شغل خوبی نیست امیر جان! شغل بهتری پیدا کن پسر خوب. موفق باشی.
شنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸ ساعت ۲۳:۱۴ توسط: امیر
بزغاله!
سه شنبه ۲۷ مرداد1388ساعت: ۱۶:۵۲توسط:حمید کرمی
درود بر شما آقای کسرایی عزیز . خوشحالم که پس از مدتها شما را همچنان در راه پژوهش و حکمت و فلسفه می بینم. درسهای فلسفه علم شما را هرگز فراموش نمی کنم.
دوشنبه ۱۹ مرداد1388ساعت: ۱۲:۳۸توسط:علیرضا
از حرف امثال رضا که کامنت گذاشته از احمدی نژاد نقل کرده که روشنفکرهای ایران رو به بزغاله تشبیه کرده ناراحت نشید. اینا ادب و شعورشون همینه. شعر سیمین بهبهانی بهترین پاسخ به احمدی نژاده
سه شنبه 13 مرداد1388 ساعت: 16:21 توسط:آیدا
دختری کشته شود
دل مادر خون شود
گرچه می گویی تو (در دلمان دریایی و عشقی هست هنوز)
وانگهی
در این خاک غریب
دختری هست هنوز
که با پیراهن خونین خود
فریاد زنان جانش را طلب می کند و
مهر خموشی می خورد
باشد کین نغمه سرایی
از دل آیدا بر آید باز
می گویمت در وجودم چه غوغایی که بر پاست.
وب سایت پست الکترونیک
شنبه 3 مرداد1388ساعت: 14:25 توسط:رضا
نوشتن این مزخرفات نشون دهنده دوری شما و امثال شما از دین است. شما روشنفکرنماهایی هستین که به قول دکتر احمدی نژاد به اندازه بزغاله هم فهم ندارین!
نویسنده: محمد کمالی
سه شنبه 13 مرداد1388 ساعت: 0:7
درود بر شما که یادی هم از سعید حجاریان کردید. خوشحالم که با وبلاگ شما آشنا شدم و این افتخار نصیبم شد که با شخصیت انسان متفکری مثل شما بر خوردم.
پست الکترونیک
پنجشنبه 1 مرداد1388 ساعت: 0:19 توسط:آ.
سلام مراقب باشید
من نمی ترسم اما برایت نگران شدم.
وب سایت پست الکترونیک
چهارشنبه 31 تیر1388 ساعت: 1:55 توسط:سیاوش
سلام بر جناب کسرایی
درود بر شما که در این شرایط مصلحت اندیشی نکردید و سخن از زبان ما گفتید
درود بر به مردانگی و شرف شما
وب سایت پست الکترونیک
چهارشنبه 31 تیر1388 ساعت: 1:20 توسط:ایمان
شما چه علاقه ای به این دارین که خودتون رو خس و خاشاک بدونین؟ این یعنی شما از دایره اون 40 میلیون نفر آدم بیرونین.
وب سایت پست الکترونیک
سه شنبه 30 تیر1388 ساعت: 22:52 توسط:آ.
من چه گویم که تو آرام شوی
من چه گویم که این احساس من
می دانم این دیوانگی ست
و من دوست دارم این دیوانگی
یارا تو بشو همره من
تا پای جان می آیم
خط قرمز به جایی نرسید
دوست من سبز باشی سبز
وب سایت پست الکترونیک
شنبه 6 تیر1388 ساعت: 1:0 توسط:منوچهر
دم شما گرم. عافیت طلبی و مصلحت اندیشی نکردید .
وب سایت پست الکترونیک